خرید بک لینک

درباره سایت

سکوت بین حرف هایم..

آخرین مطالب

امکانات وب

[unable to retrieve full-text content at fenj.ir]

خیلی خسته ام ....

از نشدنا!

برچسب: نویسنده: امیر یوسفی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 3:44

خواهرش پیجشو پابلیک کرده

پستاشو دیدم

خیلی خانواده گرمو صمیمین برعکس ما که از یه خانواده نظام گسیخته ایم .برای همین اینقدر مهربون بود خودشم

مامانو باباش خیلی جوونن

و اینکه خودش کپی باباشه..

اون داداشش و خواهرش کپی مامانه

جالب اینه ک خواهرش حجاب میکنه و مامانش

مث اکثر شمالیا نیستن که بی حجاب باشن

و اینکه نماز میخونن و روزه میگیرن!

نویسنده : سورمه ; ساعت ۱٠:٥٥ ب.ظ روز یکشنبه ۸ امرداد ،۱۳٩٦

تگ ها :

برچسب: نویسنده: امیر یوسفی تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 17:50

دلمو به چی خوش کنم که آروم بگیرم

به چه دستاویزی چنگ بزنم که خلاص شم

داشتم فراموشش میکردم

چرا باید خواب ببینم تو بغلش که اینجور گر بگیره دلم

فاک...

چرا رفتم پیج خواهرش

چرا اطلاعاتم ازش بیشترشد

تاوان کدوم گناهو داره پس میده دلم

خدایا

سه ساله دارم عذاب میکشم

خسته شدم

نویسنده : سورمه ; ساعت ۱٠:٥۸ ب.ظ روز یکشنبه ۸ امرداد ،۱۳٩٦

تگ ها :

برچسب: نویسنده: امیر یوسفی تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 17:50

این مدتی که نبودم،رفتم پیش دکترم و گفتم که قرصام اصلا اثر نداره ، دلم همش میگیره و انگار که من هیچ دارویی نمیخورم ،گفتم دستام میلرزه و آستانه تحمل استرسم اومده پایین، حتی بهش گفتم که یبار خیلی شدید عصبانی شدم و کلی جیغ زدم توی خونه ... اونم قرصامو به جز اس سیتالو عوض کرد بهم آرام بخش داد دوتا لیبراادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر یوسفی تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 17:50

هرچی بیشتر میگذره تمایلت برای ایجاد رابطه جدید و ترمیم رابطه های قبلی رو از دست میدی حتی دلت میخواد همین رابطه های الانم تموم شن تا ققط خودت باشی که توی حباب تنهاییت قل بخوری و از دست رفتارای چس بقیه حرص نخوری و دلت نگیره.. دروغ چرا من همیشه تنهایی حالم بهتره تنهایی انگار مغزم بهتر کار میکنه بهتریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر یوسفی تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 17:50

از عشق....

هر چیزی که میشناسمو

از من گرفتی

تو باقیمونده احساسمو

از من گرفتی

نویسنده : سورمه ; ساعت ۸:٤٠ ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳٩٦
تگ ها : ترانه
comment نظرات ()

برچسب: نویسنده: امیر یوسفی تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 17:50

توی فیلم "بروکلین" تا وقتی دختره با تونی آشنا نشده بود کل دنیا نادیده اش میگرفتن به محض اینکه رابطه اش با پسره عمیق شد ،انگار همه دنیا متوجه ش شدن

تا وقتی یه نفر نبینتت از کل دنیا انگار خوده دنیام باهات قهره!

نوبسنده این فیلمم میدونسته که زندگی بودن عشق پر از ناامیدی و غمه!

نویسنده : سورمه ; ساعت ۱٠:٤۱ ق.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ،۱۳٩٦

تگ ها :

برچسب: نویسنده: امیر یوسفی تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 17:50

وقتی یه فیلمو میبینی فقط بخاطر موسیقی متن عالیش!

نویسنده : سورمه ; ساعت ۱۱:٠۸ ب.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ،۱۳٩٦

تگ ها :

comment نظرات ()

برچسب: نویسنده: امیر یوسفی تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 17:50


جایی این جمله رو خوندم و چقدر واقعیه:
بهترین تعریفى که از افسردگى شنیدم،
جنگ بین مغزى که مىخواد بمیره و
 بدنى که مىخواد زنده بمونه … 

shahrzad hemati


پ.ن:نقل قول از توییتر فارسی!
نویسنده : سورمه ; ساعت ۱٢:٤٧ ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳٩٦

تگ ها :

برچسب: نویسنده: امیر یوسفی تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 17:50

میدونی واقعیت چیه؟ اینه اگه تا ابدیت هم قرص بخوری افسردگیت خوب نمیشه از اول یا نباید افسرده بشن آدما و اگه مبتلا بشی بهش راه خلاصی ازش نیس این قرصا فقط آستانه تحملتو میارن بالا وگرنه غول سیاه ناامیدی هنوزم توی وجودته این قرصام مث مردابه یا ازاول نباید قرص بخوری یا اگه شروع کردی به قرص خوردن باید تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر یوسفی تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 17:50

برو دیگه دوست ندارم

اسمتو نمیخوام بیارم

برو دیگه نمیخوام بیادت

چشمامو روی هم بذارم

 

+: چقدر سیاوش صحنه رو بورس بود اون موقه ها

برچسب: نویسنده: امیر یوسفی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 7:32

الان ساعت1:07شبه و من فک کردم که باید همین الان بنویسم میدونی  چهارشنبه هفته پیش که دوستای خوابگاهیم بهم گفتن دقیقن و برای اولین بار توی زندگیم بطور کامل احساس کردم که یه الاغ به تموم معنام.. اینکه تموم یه سال اول دانشگاهو عاشقش بودم و با تک تک سلولام دوستش داشتم اینکه سرش چقدر حرص خوردم که با بقیه دخترا چقدر صمیمیه اینکه چقدر منتظر بودم که بیاد جلو اینکه چقدر توی ذهنم خودمو با اون تصور کردم اینکه همه حرکاتشوتعبیر کردم به علاقه اینکه هر پروفایلی ،تاکید میکنم،هر پروفایلی گذاشتم حتی بعد رفتنش برای اون بودش اینکه آینده این رشته لعنتیو با اون میدیدم اینکه بعد رفتنش مردم  اینکه براش ماه ها رو میشمردم اینکه وبلاگ زدم فقط و فقط برای اون بود اینکه شدم "سورمه" اینکه اون شد "سیگما"         اینکه روزیکه توی اینستا ریکوعست داد بهم،بهترین روز زندگیم بود اینکه تابستون 94فقط گریه کردم اینکه عین این سه سالو فقط به اون فک کردم اینکه بیشتر آهنگایی که گوش کردم به یاد اون بوده اینکه تموم اکنتای دیلیت شدم،بخاطر اون بوده اینکه همین دو ماه پیش مث این دخترای بدبخت فک مبکردم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر یوسفی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 2:42

دوباره زندگی بنظرم بی معنیو پوچ شد...

کاش دوباره نمیدیدمش...

بخصوص که بزرگتر و خوشتیپ تر و جذاب ترم شده بود.

فک.کنم اونقدر ضایه بازی در آوردم امروز که دلشو زدم قطعن!

برچسب: در ابریشم عادت آسوده بودم, نویسنده: امیر یوسفی تاريخ: چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت: 16:40

سیگما کسی بود که من از ته دلم دوستش داشتم و یروز زندگی بدون اون برام ممکن نبود..وقتی که رفت من حالم بد شد..فکر کردم نوشتن راه حله خوبیه که یادم بره..برا همین وبلاگ ساختمو شروع کردم به نوشتن..کم کم سیگما فراموش شد منم قاطیه روزمرگیام ...گاهی اوقات یادش میکردم و براش مینوشتم ..بعضی اوقات عصبانی بودم از دستش بعضی اوقات دلم براش تنگ میشد...اوضاع خوب بود اگه دوباره حرفی از اومدن سیگما نمیشد...من تقریبن به روال عادیه زندگی برگشته بودم که دوباره دیدمش...من بعد از رفتنش یه تابستون جهنمی رو پشت سر گذاشتم که بخاطر همون قضیه تا چندین ماه اوضاع بدنم بهم ریخته بود و اتفاقاتی برای جسمم افتاد که شاید خوب نباشه بنویسمشون.. للان دوباره بعد از دیدنش احساس میکنم اون تابستون تکرار شدش...من حالم بده!دیگه هیچ چیزی فک نمیکنم بتونه توی زندگی منو خوشحال کنه و عمیقن احساس میکنم همه چیز بی معنیه توی زندگیم،حالم از همه چیز بهم میخوره و از دیدن دوستلی صمیمی سیگما متنفرم...از دانشکده بدم میاد چون بازم احساس میکنم سیگما اینجاها راه رفته و حرف زده... از ته دلم دوست دارم بمیرم و فکر میکنم فقط مرگ میتونه پایان این رنج ادامه مطلب

برچسب: پایان نامه,پایان سریال کوزی گونی,پایان نامه های دانشگاه تهران, نویسنده: امیر یوسفی تاريخ: چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت: 16:40

دلم به بوی تو آغشته است سپیده دمان کلمات سرگردان خواب آلوده برمیخیزند و دهان مرا میجویند تا از تو سخن بگویم کجای جهان رفته ایی!؟ نشان قدم هایت چون دان پرندگان همه سویی ریخته است بازنمیگردی...میدانم! و شعر چون گنجشک بخارآلودی بر بام زمستانی به پاره یخی بدل خواهد شد... من این راه دراز را آمدم که تو را ببینم زمین شخم زده را دیده ام پاره خشت و ماه بُریده را دیده ام شگفت کودکان و پایمال علف ها را دیده ام  سایبانی خاک و شعله آه را دیده ام و  تو را ندیده ام...... شمس لنگرودی پ.ن:تو  اصلتا لنگرودیی و من عجیب عاشق شعرای این شاعر !  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر یوسفی تاريخ: چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت: 16:40

صفحه بندی